سین مثل صاد |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
خداحافظ من...
گذشت...روزگاری که آمد گذشت...گذشته ای که می باید می گذشت هم گذشت...
در ورای خاطرات رنگارنگ روزهای رنگی،در کنار ارزوهای قشنگ روزهای بچگی و نوجوانی،
در بودنهایمان و نبودنها،همه روز ابری و آفتابی،قلبهای با صفا و بی وفا و دنیایی از سه نقطه ها
گذشت.
خاموش بودم و تلخ...همیشه عصبانی بودم، مغرور و در اوج...به قول آن دوستمان در پرواز بودم
وآواز...تا آنکه آمد...آمد و همه چیز را برد...همه چیز را...آمد و غرور را،دروغ را،شهوت را،
ادعای بزرگی را،فکر دانستن را،گذاشت و برد و رفت...
سونامی را می گویم...سهمگین بود...سهمگین...و من در میان جمع تنها بودم...
و غرق در توهمات...و ای باران ای کاش آرام می باریدی که من یادم رفت در طلب باران هم باید
تبصره گذاشت...اما آمده بود و من را برده بود...و همه چیز و همه کس را...
هر کس برای کمک هم آمد یا از من مصیبت زده چیزی می خواست یا در رویای انتقامی سخت
بود...که بود...یا من لگدی می زدم که گرسنه به هم نوع خویش هم رحم نمی کند.
گذشته است و به قول دوستمان من غرقم در باورهای نوستالوژیک...و آنی که مرا ناتمام
می خواند و آنی که از من توقع باغبانی را داشت و آنی که توقع عاشقی آنی که توقع پدری
و آنی که می خواست من او را بشناسم که او پسر بود و من دختر...و منی که هیچگاه
نفهمیدم...
............................................................................................
عاشق سه نقطه ام...از دست پرشین بلاگ خسته ام...و از این گونه نوشتن نیز...
دیگر چنین نخواهم نوشت که این وادی و این رویای چهار ساله در حال پایان است...
و این پایانی است برای سنگ،کاغذ،قیچی در پرشین بلاگ...
| لینک | سهشنبه ٢٤ اردیبهشت ،۱۳۸٧ - سجاد |
نوروز...
نوروزتان مبارک...
دوباره شهر نوای روزی نو می دهد...گر چه چشم های مردمان حکایت این روز را ندارد
اما بوی بهار می آید...گویی دوباره خالق ما را به تفکر می خواند...گویی دوباره می گوید
باید از نو ساخت...گویی دوباره امید باز میگردد...گویی خداوند از پس سرما ترانه ای تازه
می خواند:
آن پرنده ای را می گویم که از بامداد می خواند...شاید مرا تلنگری می زند...شاید او را
که می گفت فردا هم روزی است مثل روزهای خدا...ای کاش او بفهمد...
سفره پهن می کنیم...سفره را پر از سین می کنیم...و آرزو...که مواظب باشیم...
مواظب باشیم قلبی را نشکنیم...و آرزو...که دوست بداریم...و آرزو...که باشیم آنگونه
که باید...و آرزو...وآرزو...و آرزو...
هر چند سین هایمان بسیار هر چند دارد...اما باید رفت و توقف نکرد...
ماهی در تنگ...هر چند زود می میرد...
آیینه...هر چند این روزها زنگار مدرنیته بسته است...
تخم مرغ رنگی...هر چند زود می شکند...
سبزه...هر چند در روز سیزده بر فراز اتومبیل ها بر افراشته می شود...
سمنو...هر چند تیره و کدر است...
سیر...هر چند بد بو است...
سکه...هر چند یادآور بی پولی هاست...
سیب...هر چند آرام آرام گندیده می شود...
سنجد...هر چند می رود که باز گردد...
سجاد...هر چند...
| لینک | پنجشنبه ۱ فروردین ،۱۳۸٧ - سجاد |
...يا علی
هیچ...
...
...
...
روند زندگی است...
قیصر مرده است...
کربلا تمام شد...
آوارگی...
فهمی که بیشتر به نافهمی ماند...
هیچ نمی فهمم...
در آرزوی...
این قدر آرزو...
کافی است...
آواره ام...
هیچ...
هیچ کس...
هیچ کجا...
هیچ چیز...
هیچ جور...
قیصر روزها است مرده است...
سفر روزهاست خاطره شده است....
کربلا...
من...
نمی فهمم...
خدااااااااااااا...
حسین...
عباس...
زینب و تل...
وبلاگ...
سنگ شکسته...
کاغذ پاره...
قیچی می برد....
مرا...
رهایم کنید...
رهایم کنید...
کمک...
کمک...
یا علی...
...
| لینک | دوشنبه ۱٢ آذر ،۱۳۸٦ - سجاد |
در آرزوی...
در آرزوی رفتن من یا تو یا آنان که در این وادی می زیند...
در آرزوی هر چیزی که می نگارند، یا من یا تو یا آنان که در این وادی می زیند...
در آرزوی کویری خشک و پر آب،برای من یا آنان که در این وادی می زیند...
در آرزوی وجودی که خود را بفهمد،برای تو یا آنان که در این وادی می زیند...
در آرزوی محبتی که دیرینه است،قدیمی،برای آنان که در این وادی می زیند...
در آرزوی هر آنچه فهمیده می شد و فراموش شد،برای من...
در آرزوی التماس هایی که فریاد بود،بلند بلند،برای تو...
در آرزوی حرف هایی که مکان می جستند،خالی شدن را،برای آنان که در این
وادی می زیند...
من،تو،بدون آنان که در این وادی می زیند...
می خواستم تو را باشم به وسعتی...
خود نیز نفهمیدم آنچه را می فهمیدم...
در آرزو مانده ام...
در آرزوی...
| لینک | چهارشنبه ٢۸ شهریور ،۱۳۸٦ - سجاد |
بدو سجاد...
سلام
۱.عکس،کاغذ،قیچی...
جشنواره عکس توسط انجمن...
۲.سنگ،کاغذ،قیچی...
وبلاگ من...
( شعر گفتم...)
...............................................................................
باید سریعتر برسم.دیر شد.۶:۳۰ دقیقه صبح.خط ۱۵۰.گلستان-باسکول.
اتوبوس حرکت می کند.۶:۴۵ دقیقه صبح.فشار جمعیت.ملت به دنبال زندگی.
صبح دلنشین.خدایا به امید تو.
۷:۱۵ دقیقه.باسکول نادر.
۷:۲۰ دقیقه.خط ۹۴.به سوی دروازه کازرون...
موبایلم زنگ میخوره...سلام کاکا...سریع بفرست...درس ت گیر ندا...
حجت بود...باید از قآنی شمالی(ساختمان اداری دانشگاه)نامه بگیرم
واسه مهمانی.فاکس کنم لار.تا قبل از ۸:۳۰ .
اتوبوس به فلکه فخر آباد میرسد.الگانس آبی راه را بسته است...راننده
زیر لب زمزمه می کند... دوباره اعدام داریم...
لحظه ای می لرزم.شاید ذوق زده می شوم.شاید می ترسم.
دروازه کازرون...۷:۳۰ دقیقه...
نیروی انتظامی...یگان ویژه...سربازهای صفر...هنوز خبری نیست...
و من هاج و واج...
زنگ موبایل من را به خود باز می گرداند:سجاد عجله کن پر می شه...
بی خیال اعدام می شوم...به سمت دانشگاه می روم...نگهبان میگوید:
از ۸ باز میشه...و من ۳۰ دقیقه بیکارم...
و باز به یاد صحنه...پاهایم بی اختیار من را می برند...
مردم می دوند...شاگردان نانوایی خنده کنان در انتظار دیدن صحنه هستند
فنسها آماده می شود...مامورها همه جا هستند...پشت بام...کوچه های
اطراف...و من همچنان مبهوت...و زنگ موبایل...تا ۸ تعطیله تا ۸:۳۰ می فرستم...
۳ زن خبرنگار آماده اند...مردی که صورت خود را پوشانده است در حال محکم کردن
حلقه ی طناب می باشد...همان جلاد قصه هاست...هر کس اضهار نظری می کند...
شاگردان نان فانتزی همچنان می خندند...به تعداد مردم افزوده می شود...همه چیز
آماده است...
متهم را می آورند...پسری از لای جمعیت فریاد میزند:این که نوید...خبرنگار زن خود را
به نوید می رساند و از او سوالاتی می پرسد...به او آب می دهند...جرمش خوانده
می شود...قتل در ملا عام، سرقت از مقتول،زورگیری...
طناب به دور گردن اوست و من مبهوت...زنگ موبایل هم در کار نیست...
زنی فریاد میزند...پسرم...اشک می ریزد...متهم با سر اشاره می کند که مادر برود
...
حکم اجرا می شود...
مردم سکه پرتاب می کنند...مامور ارشد فریاد میزند:ننداز...مادر گریه میکند...
اثری از کارگران فانتزی نیست...با یکی از آنها هم بند بوده است...
حقش بود...آخی...بد بی حساب کرد...نوید...
هر کس حرفی می زند...و من مبهوت...
جان از تن او به در رفته است...من برگشته ام و به سمت دانشگاه می روم...
هیچ فکری نمی کنم...موبایل زنگ می خورد:
بدو سجاد...
| لینک | یکشنبه ٢٤ تیر ،۱۳۸٦ - سجاد |
به همين سادگی...
سلام
..........................................................................................
از اوج آسمان فریادها بلند است...زمینیان اشک می ریزند...آسمان حکایتها
دارد...از مردی که بر لبان تشنه اش فریاد ((هل من ناصر))تا ابد تاریخ شنیده
می شود...نامش که می آید به یاد حدیث شریف کساءمی افتم...آنگاه که رسول
خدا به او با ذکر شفیع امتم درجه ای رفیع می بخشد...
و آن روز که سربر بالای نیزه قرآن می خواند...
.........................................................................................
۱.در کوچه ها سر گردان بود،معلوم نبود دنبال چه چیز می گردد...پسر می رفت.
در خود فرو رفته بود.به اطراف خویش توجهی نداشت.دلیلی هم نداشت.گاهی
تنه ای به عابری دیگر می زد.گرچه این هم اهمیتی نداشت.اگر فحش و ناسزایی
هم در کار بود،باز هم مهم نبود.شاید هر برخورد او را به یاد گذشته می برد.آن زمان
که عمدی می زد و بعد فحش می داد و بعد کتک کاری مفصل و...شاید هم اصلا به
گذشته فکر نمی کرد.همچنان می رفت.بی تفاوت.شاید در خود گم بود.اگر آشنایی
می گذشت حتی جواب سلام را هم نمی داد...
۲.با سرعت زیاد از خیابون رد می شدم.خیلی دیر شده بود.باید زودتر می رسیدم.
خدا خدا می کردم که اونم گیر افتاده باشه و دیر بیاد.در همین افکار بودم دیدم ۲۰۰
متری جلوتر یه پیرمرد دست به دادو فریاد برداشته داره فحش میده.خیلی طول نکشید
تا بهش برسم.پیرمرد هنوز در حالی که یه مرد کمکش می کرد از زمین بلند شه،فحش
می داد.
۳.می رفت.همچنان در خود بود.در خود گم بود.دلیل قدم برداشتن هایش را نمی دانست.
خیابان تمامی نداشت.افکارش تمامی نداشت.او گام می زد.ناگهان صدایی بلند او را به
خویش آورد.
۴.پیرمرد داد می زد.از کسایی که دورش بودند تا در و مملکت.همه از فحش هاش بهره
می بردند.آقایی که کنارم وایساده بود گوش بچه اش و گرفت.جذاب شده بود.ما هم فضول،
دنبال دلیل.
۵.پیرمرد بر زمین افتاد.داد زد.پسر به راهش ادامه داد.پیرمرد فحش داد.پسر نام مادرش را
شنید.پسر بازگشت.مثل گذشته ها...پیرمرد کتک مفصلی خورد.پسر رفت.
۶.پیرمرد بدبخت تنه میخوره یه پرس کتک هم روش.پسره ای هم که زدتش رفته...
به همین سادگی...
| لینک | پنجشنبه ۱٢ بهمن ،۱۳۸٥ - سجاد |
من بودم و کوير...
سلام
قصد داشتم فریاد زنم...صدا در گلو مرد...
آرام آرام قدم بر می دارم...من می ترسم...می ترسم...اینجا همه چیز وحشتناک است...من گناهکارم...
گناهکارم...همیشه از نگاهها می ترسم...همیشه از آدمها می ترسم...از خود می ترسم...من گم شده ام...
در اطرافم...در بودنم...ای کاش نبودم...
...................................
کویر...کویر بود...کویر بود و...کویر بود و گرم...کویر بود و گرم و سرد...کویر بود و گرم و سرد می نمود...
کویر بود و گرم و سرد می نمود...من می دویدم...روزها تشنه می شدم...شب ها از ترس می لرزیدم...
بودم با ستارگان آسمان...من دست دراز می کردم...ستارگان جواب نمی دادند...یا من جواب نمی گرفتم...
من مغرور بودم...ستاره ای نگاه نمی کرد رفته بودم...خداحافظ...
.........................................................
ستارگان یکی یکی چشمکی می زدند و می رفتند...من هنوز می دویدم...نمی دانم کدام طبیبی نسخه ی
ستارگان را تجویز کرده بود...ستارگان با در آمدن خورشید محو می شدند...ستاره من را با خویش می کشید و
من...
................................................................................
من بودم و کویر...دست بر دامن هر چه زدیم،هیچ نبود...و من ماندم و کویر...دویدم به دنبال آب...آب هم سراب
آفرید...توهم سراب و باز هم ترس...من می ترسیدم...
.............................................................................................
درخت...سایه دارد...تکیه گاه است...عمری به دنبال تکیه گاه...درخت هم خار داشت...
.......................................................................................................
.
.
.
.
من بودم و کویر...
و خدایم...و مانند همیشه من شرمگین...گناهکارم...اما او راه می نمود...
کویر...
.............................................................................................................
او به من کویر را داد...و من ماندم با کویر...
من بودم و کویر...بی انتها...وسیع...بزرگ...خسته...و تمام چیزهایی که نبود اما بود...و چه زیبا...
خدایا ممنونم...
من هستم وکویر...
......................................................................................................................
دوشنبه ۱۶ مرداد:جشن بزرگ یار فاطمه...برگ دیگری از زندگی...
جمعه ۲۷ مرداد: اصفهان...زیباست...اما واسه چند روز...ساعت ها در نقش جهان بشین و فقط نگاه کن...
چهارشنبه۸ شهریور:دوره ی توانگری...فوق العاده...ارزش از دست دادن ۳ واحد داشت...از بابا معذرت می-
خوام...
پنجشنبه۹ شهریور:رحیم آقا آرین رفت...تلخ بود...حرفی ندارم...ریحانه تمام حرف رو زده...
پنجشنبه۱۶ شهریور:جشن ورودی ۸۵...چیزهای زیادی یاد گرفتم...خیلی حرف دارم اما...
...
| لینک | یکشنبه ۱٩ شهریور ،۱۳۸٥ - سجاد |

